تبلیغات
نوشته های من - خود بینی
سایت من
آخرین عناوین
مطالب سایت
درباره سایت

آمار و امکانات سایت

آمار سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سایت من

پیوندها، پیوندهای روزانه، موضوعات، نویسندگان و ...


موضوعات مطالب سایت

نویسندگان سایت

  • محمد بردستانی تعداد پست ها: 14

دوست دارید چی بنویسم؟

درباره سایت

سلام.به وبلاگ "نوشته های من" خوش آمدید. امیدوارم بتوانم لایق محبت های بی اندازه شما باشم. در این وبلاگ نوشته هایی است که در تنهایی هایم نوشتم و امیدوارم که لایق چشمان نازنین شما باشم. ان شاء الله

کلیه حقوق این سایت محفوظ است

مطالب سایت

نوشته های من

روز اول مهر ماه بود  و باران آرام آرام بر روی زمین می چکید. روز اول مدرسه بود و باید این روز را برای یازدهمین سال تجربه می کردم.

امسال وارد مقطع دوم دبیرستان می شدم. با آرزوی دکتر شدن  وارد رشته تجربی شدم. راستش از همان کودکی عاشق پزشکی بودم.به خاطر دارم که چقدر هم سن و سال های خودم را در بازی های بچه گانه مان آمپول زدم.

پدرم معلم است،معلم هنر. او خیلی دوست دارد من به جایی برسم. از این هم بگذریم،من پسر اول خانواده هستم و موفقیت من برابر بود با سربلندی خانواده ام.

پسر آرامی بودم و با هر کسی گرم نمی گرفتم. اما این قضیه تا وقتی ادامه داشت که اولین ورود من به کلاس «دوم دبیرستان،رشته تجربی» برابر شد با آشنایی من با پسری که نامش «محمد رضا« بود. اوایل فکر می کردم که پسر خوبی باید باشد و  می شود با این پسر گرم گرفت و با او دوست شد. اما یک دفعه همه چیز تغییر کرد. بگذارید از اول،داستان را برایتان تعریف کنم.

راستش را بخواهید من عاظق باران هستم. مخصوصا وقتی که صدای رعد و برق با آهنگ دل نواز باران ترکیب می شود. آن موقع من را بر روی زمین پیدا نمی کنید. چرا که در این گونه مواقع من در آسمان هستم.اما وقتی روز اول مدرسه برابر باشد با باران و رعد و برق،آن موقع است که می توان گفت دنیا چقدر زیباست.

با اشتیاق زیاد لباس فرم مدرسه را پوشیدم و بعد از خوردن یک صبحانه مفصل با خانواده ام به سمت مدرسه مان که در کوچه پشتی خانه مان بود به راه افتادم. وارد مدرسه شدم،انگار دنیا را به من داده اند. چون بار دیگر می توانستم با دوستان خوبم باشم،با آنها درس بخوانم و کلاً خوشی های دنیای نوجوانی را با آنها تقسیم کنم.

امروز همه دانش آموزان کلاس ما،با یک دانش آموز جدید به نام «محمد رضا» آشنا شدند. محمد رضا پسر آرامی بود و خیلی حرف نمیزد و همین رفتارش باعث شد تا من به سمتش کگشیده شوم. روز ها پشت سر هم  می گذشتند و رابطه دانش اموزان با محمد رضا بیشتر می شد. ولی من رباطه بیشتری با این پسر آرام داشتم. گاهی اوقات اتفاق می افتاد که با به در بعضی از شب ها بیرون می رفتیم و خوش می گذراندیم. اوایل این بیرون رفتن ها برای درس خواندن بود اما به مرور زمان همه چیز تغییر کرد.

فکر می کنم خیلی جلو رفتم. اجازه بدهید کمی به عقب برگردیم. آخر ماجرای آشنایی من با محمد رضا تنها به بودن در کلاس پایان نمی یافت و ماجرا از قرار دیگری بود.

یک روز از روز های لذت بخش آبان ماه بود. یادم می آید که باران هم با شدت می بارید. زنگ استراحت شده بود و ما از درس مغز کِش فیزیک،رهایی پیدا کرده بودیم.محمد رضا نیز طبق معمول همیشه در کلاس مانده بود و مشغول خوردن کیک و شیر کاکائو بود. من هنوز در کلاس بودم و تکالیفی را که در خانه حل کرده بودم را بررسی می کردم. یک دفعه چند دانش آموز غول پیکر کلاس چهارم تجربی وارد کلاس شدند. تا سرم را به سمت دفترم چرخاندم،صدای فریاد محمد رضا بلند شد. سرم را که بلند کردم دیدم آن چند دانش آموز مشغول خوردن کیک و شیر کاکائو محمد رضا هستند. بیچاره محمد رضا،آخر جز فریاد زدن و داد و هوار کشیدن راهی را نیافته بود. از شما چه پنهان من از 9 سالگی به کلاس  «کاراته» می رفتم و در چند مسابقه کشوری و بین المللی مقام آورده بودم. همچنین کمر بند سیاه هم نصیبم شده بود که این،خود فخر و مباهاتی بود برای خانواده ام که باعث شده بود سرم در میان فک و فامیل بلند باشد. مخصوصاً پدرم که با این اتفاق خوب باعث شده بود که سرش  نه تنها در میان اهل فامیل بلکه در میان مردم کوچه و محله و مخصوصاً همکارانش،بلند باشد.

کسانیکه با فنون رزمی آشنا می شوند،از همان اول با خود پیمان می بندند که برای دعوا و یقه گرفتن،این فنون را یاد نگیرند. اما از ویژگی های بارز این اشخاص،دفاع از حق در برابر باطل است.

شاید فکر کنید که من افتادم به جان آن چند نفر و کتکشان زدم! خُب معلوم است که نه! کلی با آنها حرف زدم که با محمد رضا کاری نداشته باشند و به هر روشی که شده از دلش در بیاورند. اما نه تنها این کار را نکردند،بلکه هم مرا تهدید کردند و هم افتادند به جان محمد رضا زبان بسته. من هم تا این صحنه را دیدم،برای دفاع از حق نتوانستم خودم را کنترل کنم و چنان بلایی به سر آن چنذد نفر آوردم که تا یادم می آید جز احترام چیز دیگری بعد از آن حادثه از آنها ندیدم. با محمد رضا هم رفتاری شایسته و محترمانه داشتند و خلاصه این شد آغاز دوستی من با محمد رضا که روز به روز شدیدتر و عمیق تر می شد.