تبلیغات
نوشته های من - خود بینی 2
سایت من
آخرین عناوین
مطالب سایت
درباره سایت

آمار و امکانات سایت

آمار سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سایت من

پیوندها، پیوندهای روزانه، موضوعات، نویسندگان و ...


موضوعات مطالب سایت

نویسندگان سایت

  • محمد بردستانی تعداد پست ها: 14

دوست دارید چی بنویسم؟

درباره سایت

سلام.به وبلاگ "نوشته های من" خوش آمدید. امیدوارم بتوانم لایق محبت های بی اندازه شما باشم. در این وبلاگ نوشته هایی است که در تنهایی هایم نوشتم و امیدوارم که لایق چشمان نازنین شما باشم. ان شاء الله

کلیه حقوق این سایت محفوظ است

مطالب سایت

نوشته های من

داشتم می گفتم که اوایل بهانه ی بیرون رفتن ما درس خواندن بود و واقعلاً هم همین گونه بود. ما با گذشت زمان من با کسانی از طریق محمد رضا آشنا شدم که دیگر کم کم احساس می کردم این محمد رضایی نیست که من می شناختم و انگار تازه او را می دیدم و با او آشنا می شدم.

اولین اتفاقی که تعجب من را برانگیخت،رفتار صمیمی و راحت محمد رضا با دختر های هم سن و سالمان بود که عکس العمل آن دختر ها من را بیشتر متعجب زده کرد. بعد از چند دقیقه گفت و گو با آنها،متوجه شدم که با هم دوست هستند و به همین دلیل محمد رضا با آنها به راحتی صحبت می کرد. راستش را بخواهید من اهل دوست دختر بازی نیستم و این اولین تجربه من بود که باعث شد کم کم رفتار و خلق و خوی من به کل تغییر کند. دیگر با آنها به راحتی صحبت می کردم و بدون هیچ سختی با آنها رفت و آمد داشتم.

هنوز که هنوز است با خود می اندیشم که ای کاش هیچ وقت با محمد رضا آشنا نشده بودم چرا که تمامی اتفاقاتی که من برای شما شرح می دهم،مقصر داشت به نام محمد رضا که من را در این چالش جان فرسا انداخته بود. اما ماجرا چه بود؟برایتان می گویم اما اول می خواهم نحوه ی برخورد من و محمد رضا با آن دختر ها را شرح دهم. دختر هایی که معلوم بود آن قدر با پسر ها رفت وآمد می کردند که با راحتی تمام با ما به گفت و گو می پرداختند و حتی با ما شوخی هایی می کردند که من به این دلیل که اولین بارم بود احساس خجالت پیدا کرده بودم و سراپایم را عرق فرا گرفته بود.

ماجرا از این قرار است که محمد رضا یک شب با من تماس گرفت و گفت که بیا تا با هم امشب را برخلاف شب های قبل که برای درس خواندن بیرون می رفتیم،به خوش گذرانی سر بکنیم. من هم که دیدم درس و مشقی ندارم،وقت را غنیمت شمردم و با خواسته اش جواب مثبت دادم.

محمد رضا یک موتور داشت که با آن به یکی از پارک های شهر که دور از خانه مان هم بود می رفتیم و مشغول کتاب خواندن می شدیم. اما در آن شب مرا به یک کافی شاپ شیک و مجلل برد و آنچه که نباید می شد،اتفاق افتاد.

دوست صمیمی من،محمد رضا،من را با دختر ها و پسر هایی آشنا کرد که متفاوت از آنچه من در  زندگی ام تجربه کرده بودم،با من رفتار می کردند. قبول دارم که مقصر اصلی خودم هستم. چون هنگامی که دیدم چنین اتفاقی افتاده است باید رفت آمدم را با محمد رضا تمام می کردم و یا رفتار ضعیفی را با او آغاز می کردم.

شما خوب می دانید که نوجوانی برابر است با حس خوش نشان دادن و انجام کار هایی که جنس مخالف را به سمت خودش سوق دهد که البته همه این گونه نیستند و با رفتاری شایسته از اتفاقات بدی که در این دوران حساس عمر اتفاق می افتد،دوری می کردند. اما من از آن دسته از آدم ها بودخم که دوست داشتم خودی نشان دهم و جنس مخالف را به سمت خودم بکشم.

محمد رضا از اتفاقاتی که برایش به وسیله من افتاده بود برای آنها تعریف کرده بود و به همین دلیل موجب شده بود که آنها رفتاری متفاوت از خد نسبت به من نشان دهند و این خود باعث غرور من شده بود.

سرتان را درد نمی آورم. بعد از آن اتفاق دنیای جدیدی پیش روی من باز شد که به کل آینده،   رفتار ها و خلق و خوی من را تحت الشعاع قرار داده بود.در این رفت و آمد ها،احساس من نسبت به یکی از دختر های بیشتر از بقیه بود. احساسی که باعث شده بود یک دوست داشتن باطل و نافرجام به او داشته باشم.

هنوز که هنوز است از این عشق باطل که از هوا و هوس نشات گرفته بود،سخت پشیمان هستم. من که در اوایل دوران نوجوانی بودم،با دختری آشنا شدم که زندگی ام را تغییر داد و باعث شد ناملایماتی،زندگی من را محاصره کند.

نامش «سارا» بود و در نگاه من بسیار زیبا و خوش برخورد. وقتی با او حرف می زدم و احساسات و اتفاقاتی را که در طول روز برای افتاده بود را برایش شرح می دادم،احساس آرامش عجیبی پیدا می کردم که ای کاش این چنین نبود. آخر من او را کامل نشناخته بودم و این خود پلی بود به سمت دره ای که اگر به موقع متوجه نشده بودم،مرا در خود فرو می بُرد.

روزی سارا با من تماس گرفت و گفت که قرار است با چند نفر از دوستانش به تفریح بروند و مرا نیز دعوت کرد که با او همراه شوم. آن طور که او می گفت قرار است به یک میهمانی که از قرار معلوم یکی از دوستان همکلاسی اش دعوت کرده است،برویم. راستش را بخواهید،تازه آنجا سارا را خوب شناخته بودم. او پیش از این در نگاه من،دختری پاک و زیبا بود که مرا بیش از حد به خود وابسته کرده بود. اما هنگامی که او را در مهمانی دیدم تمام دیدِ خوبی که نسبت به او داشتم،از بین رفت.

اما در مهمانی چه گذشت؟!ای کاش همیشه این سوال در نظرم مانده بود و هیچگاه در آن مهمانی حاضر نمی شدم. تا آن زمان هیچگاه حتی به استفاده از موادی تحریک کننده فکر هم نکرده بودم. اما در آن مهمانی و در آن هیاهویی که باعث می شد من برای خود نشان دادن هرکاری را انجام دهم،به خوردن موادی دست زدم که دنیایم را زیر و رو کرد.

حتی فکرش را هم نمی کردم که در این سن و سال،چنین کار هایی از من سر بزند. از زمانی که با سارا و محمد رضا آشنا شدم،حتی یک ذره هم فکر نمی کردم که باعث شوند من به چنین کار هایی تن دهم.