تبلیغات
نوشته های من - خود بینی 3
سایت من
آخرین عناوین
مطالب سایت
درباره سایت

آمار و امکانات سایت

آمار سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سایت من

پیوندها، پیوندهای روزانه، موضوعات، نویسندگان و ...


موضوعات مطالب سایت

نویسندگان سایت

  • محمد بردستانی تعداد پست ها: 14

دوست دارید چی بنویسم؟

درباره سایت

سلام.به وبلاگ "نوشته های من" خوش آمدید. امیدوارم بتوانم لایق محبت های بی اندازه شما باشم. در این وبلاگ نوشته هایی است که در تنهایی هایم نوشتم و امیدوارم که لایق چشمان نازنین شما باشم. ان شاء الله

کلیه حقوق این سایت محفوظ است

مطالب سایت

نوشته های من

در تمام عمرم حتی فکر نمی کردم که اینقدر ناتوان باشم و در برابر خواسته های نفسانی اینگونه تن دهم. و ای کاش تمام این اتفاقات خواب بود. کابوس من وقتی شروع شد که در سن بیست سالگی برای آزمایش به یک آزمایشگاه مجهز رفته بودیم. هنوز که هنوز بود،من به سارا علاقه مند بودم و قرار شده بود باهم ازدواج کنیم. اما وقتی جواب آزمایش هر دو ما را بررسی کردند دنیا بر سر هر دو ما آوار شد. هر دو ما ایدز داشتیم و ... . خودتان تصور کنید که چه حالی داشتیم. ناگهان از خود بی خود شدم و شروع کردم بر سر سارا داد زدن که ای کاش با تو آشنا نمی شدم و از این گونه سخن های بیهوده که هیچ فایده ای به حال من و آن دخترک بیچاره که همچون من فریب خورده بود،نداشت.

ما با هم ازدوا نکردیم و تمام آرزو هایی که من برای زندگی با سارا کشیده بودم از بین رفت. ماه ها از این اتفاق می گذشت و هر روز حصرت آن دورانی را می خودم که در آن سن و سال آن گونه در باتلاق هوا و هوس و غرور و خود پسندی گیر کرده بودم. اما این مرور خاطرات،نه تنها دردی را دوا نمی کرد بلکه اوضاع روحی من را بد تر می کرد.

تمام آرزو های پدرم که برای خوشبختی من داشت از بین رفت. چون به دلیل آن همه خوش گذرانی و فارغ شدن از درس و مدرسه،چند سالی عقب ماندم و بعد از این که به صدهزار زور توانستم دیپلم خود را بگیرم،به سربازی رفتم. بعد از سربازی نیز در یک مغازه میوه فروشی،مشغول به کار شدم. آن موقع از زندگیم راضی بودم ولی این راضی بودن زیاد طول نکشید و تمام خوشی های من با آن آزمایش به هم ریخت. من که تا قبل از این،شهره فامیل بودم و نقل زبان همه،حال شده بودم درس عبرتی برای سایرین تا از من درس بگیرند و راه من را پیش روی خود قرار ندهند.

روز ها،هفته ها و ماه ها پشت سر هم می گذشتند تا اینکه نوری من را به سمت خود کشاند. با موسسه ای آشنا شدم که هدفش شادی بود،زندگی بود،امید بود و من هم جزو کسانی بودم که به دلیل بیماری ایدز مشکلات روحی فراوانی را متحمل می شدم.

حال که این خاطره را می نویسم،به دوران چهل سالگی رسیده ام. خانواده ای تشکیل دادم و مغازه ای به پا کردم. تازه فهمیدم که بعد از آن همه درد و رنج،خدایی هست که اگر بخواهم برگردم،دستانم را می گیرد. من حال شاد هستم و با همسری مهربان به نام سارا ازدواج کردم. می دانم که تعجب    کرده اید. بله این همان سارا است که همچون من راه درست زندگی را انتخاب نموده و تغییر کرده است. او نیز با موسسه ای همچون موسسه ای که من در آن عضو شده بودم،عضو شده بود و زندگی شرینی را انتخاب کرده بود که مرهمی بود بر درد های گذشته اش.

با توافق کردیم که بچه دار نشویم. چرا که  می ترسیدیم او نیز به درد ما دچار شود. اما حال که خوب به دور و اطرافمان می نگرم،درمی یابم که افرادی همچون ما هستند که هم فرزند دارند و هم خوشی های زندگی را لمس می کنند.

حال که حرفش به میان آمد،با خود فکر می کنم که شاید بشود انسانی دیگر را با نام فرزند به زندگیمان راه دهیم و این بار شیرینی چندین برابر زندگی را بچشیم.

 

 

 

راه من را ادامه ندهید و اگر همچون من هستید امیدتان را هرگز از دست ندهید چرا که اگر بخواهید خداوند آن چنان دستتان را می گیرد که حتی بر قله های سعادت و خوشبختی قدم بردارید.